آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

28

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

روزى از بدبختى در كوچه‌ها تنها راه مىرفتم به يك شخص عثمانى برخوردم كه از وضع لباس و طرز سلام دادنش آدم متشخص و مؤدبى به‌نظر آمد . اين شخص از گوشهاى من گرفته به اين طرف و آن طرف مىكشيد و اگر اتفاقا نظر خشمناكى به سمت او مىانداختم او گوشهاى مرا به قسمتى فشار مىداد كه من گمان مىكردم گوشهايم كنده مىشود و تا يك ساعت تمام همين بازى را به سر من درآورد در صورتى كه جمعيت كثيرى دور من جمع شده با سنگ مىزدند ، و به صورت من آب دهان مىانداختند . بالاخره مرا رها كرد و چون وقت رفتن از او تشكر و رضايت نكردم با چوبى كه در دست داشت چنان به من زد كه به زمين افتادم . در اين حالت به خانهء قونسول مراجعه كردم . ينكيچرى قونسول مرا در اين حالت خون‌آلود ديده پرسيد كه چه شده است تفصيل را گفتم . او متغير شده چوبى به دست گرفت و به من گفت كه همراه بيائيد و آن كسى كه شما را زده است به من نشان بدهيد . بعد از اندك تفحصى او را در جايى پيدا كرديم كه با پدرش و چند نفر مردمان متشخص نشسته بود . او را به ينكچيرى نشان دادم با كمال خشم و اشتداد به طرف او دويده او را زمين انداخت و بيست چوب به پاهاى او زد . به‌طورى كه نه مىتوانست راه برود و نه سر پا بايستد . جليقه ماهوت زردوزى و لباس مخمل كلى در تن داشت . ولى اين لباسهاى رنگارنگ او را از غضب ينكيچرى خلاصى نداد . و خلاصه به كرات اين اتفاق براى آدم‌هاى ما دست داد . جا دارد كه بعضى از عادات عثمانىها را بنگارم . اگرچه تجار ما اين عادات را مىدانند . ولى ساير اهالى در آن باب آگاهى ندارند . اول